درویش عاشق
ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را
با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را
تشریف ده عشاق را پر نور کن آفاق را
در زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
هم آدم و هم دم تویی هم عیسی و مریم تویی
هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را
تلخ از تو شیرین می شود کفر از تو چون دین می شود
خار از تو نسرین می شود چیزی بده درویش را
جان من و جانان من کفر من و ایمان من
سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را
تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی
خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را
جان را درافکن در عدم زیرا نشاید این صنم
تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

تقدیم به خالقی که بی نیاز از همه ی هستی است وهمه ی هستی گدا و درویش دریای پر سخاوت اوست